با آنکه از من رسوا جوان تری
افسوس که این همه نامهربان تری
میخندی به من که چرا گریه میکنی؟
می نوشم از چشمه ی آب روان تری
از راه رسیده پائیز عمر من
اما چطور، تو دل ناگران تری؟!
تردیدهای من همه رفته اند و تو
پا گذاشته ای به وادی ناتوان تری؟!
بغضی مدام گلوی تو می خورد
دل را بده به نی استخوان تری!!
تکثیر شو همیشه که زندگی
سازد از تو می ارغوان تری
من را با نگاه خودت آشتی بده
با بغض گاه به گاه خودت آشتی بده
از راه رسیده دوباره بیا مرا
با پرچم سیاه خودت آشتی بده
آه از تنفس بی تو باز هم
این خسته با آه خودت آشتی بده
ای کشتی نجات این غریق را
با واژه ی پناه خودت آشتی بده
.........................
.........................
ای کاش که رونق باده نمي شکست
این عیش خدای داده نمی شکست
سخت است بی حضور تو زندگي
ای کاش که پل جاده نمی شکست
ای کاش ارزش اشکهای ما
بااین غرور بی اراده نمی شکست
ای کاش کاسه کوزه ی نبودنت
بر سر مردم آزادهْ!نمی شکست
یا می شکست اگر دل شقایقی
این گونه راحت و ساده نمی شکست
دلم برای خودم مدام میگیرد
برای این خود ِ ناتمام میگیرد
برای آنکه نشد زلال تر باشد
برای دل پیوسته خام میگیرد
برای آنکه نفهمید دست کیست
که دارد از او انتقام میگیرد
برای آن دل خوش خیالی که
سراغ معجزه صبح و شام میگیرد
هنوز دلخوش گذشته های خود است
نشان زندگی از روی بام میگیرد!!
روزی اگر حبیب نباشد چه میکنی؟
باور به عطر سیب نباشد چه میکنی؟
روزی اگر فراسوی قله ای
دیگر نشیب نباشد چه میکنی؟
آری برای زخم های عشق
هرگز طبیب نباشد چه میکنی؟
ای آشنا بگو در قیاس عمر
دوزخ مهیب نباشد چه میکنی؟!
فردا اگر که دیدی مترسکی
آدم فریب نباشد چه میکنی؟
بر فرض اینکه دیدی جمال یار
سیمای او غریب نباشد چه میکنی؟
بالاتر از همه ی اینها بگو
حالی به امن یجیب نباشد چه میکنی؟
برای دیدن تو بال لازم نیست
پرش به اوج خیال لازم نیست
به یمن سال تحویلی چشمت
دعای احسن حال لازم نیست
بلی در اظهار دوستت دارم
وجود ِقیل و قال لازم نیست
قسم به تاب ِ زلف ِ رهایت
که سعی باد شمال لازم نیست
اگر همیشه در برم باشی
هراس گردش سال لازم نیست
یقین هزار بار وقت جان دادن
اگر تو بخندی مجال لازم نیست
کاش میشد ترا دوباره نوشت
قصه هر چند نیمه کاره نوشت
حرفهائی دوباره از سر ِدرد
با تو بی هیچ استعاره نوشت
کاش میشد زمان رفتن تو
یک غزل اشکِ بی اشاره نوشت!
میشد ای کاش وصف دست ترا
پاسخی در نبود چاره نوشت
اینک اما تو خود بگو چه زمان؟
میتوان از ظهور یک ستاره نوشت!
من مشت میکوبم ولی هرگز به در! نه
بر جوجه ی از تخم برآورده سر! نه
هر چند بیزارم از این آشفته بازار
آیا فراموشم شود فکر سحر؟ نه
امروز از افسوس خوردن توبه کردم
اما حذر از اشتعال چشم تر، نه
آری میسر میشود فصل جدائی
اما میان عاشقان همسفر، نه
این روزها هر گوشه ای بانگی بلند است
اما برایم می شود بانگ پدر، نه
بابا فراموشی سراغم را گرفته
گم می کند آیا خیالت را پسر؟ نه
رفتی که تا مرزی میان ما نباشد
در لحظه ی احساس دلتنگی مگر نه ؟
بی شک بهار من و تو فرق می کند
افسونِ یار من و تو فرق می کند
از این ترانه تا بی کرانه ها
زخم سه تار من و تو فرق می کند
در این چهار خانهی سیاه و سفید
حتی سوار من و تو فرق می کند!
ما بیقرار کوچ کردنیم و حیف
این کوله بار من و تو فرق میکند
تاراج مزرعه کردند کلاغان ولی
احوال کشتزار من و تو فرق میکند
گفتی بخنده و باور نمیکنی
سوت قطار من و تو فرق می کند
در کنج لبت تیرگی خال هویداست
در برق نگاه تو پر و بال هویداست
از بسته ترین پنجره ها تا دل خورشید
آن نفحه ی گیسوی تو هر سال هویداست
افسانه ی تو با همه ی وسعت صحرا
در تاب و تب گوشه ی گودال هویداست
سرمشق ِامیدی که نوشتی به سر ِنی
در پچ پچ ِ نیزار به اکمال هویداست
در حال و هوائی که همه شهر گرفته
باز آمدن قرعه ی اقبال هویداست
